آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه 17 اردیبهشت96

1396/2/17 10:11
نویسنده : مامان نسرین
734 بازدید
اشتراک گذاری

سلام و صد سلام به همه دوستان خوبم و گلکانم که این روزهایمان را کلاً در اختیار گرفته اند و جایی برای خویش نداریم.

دخترمان این روزها روزهای آخر مدرسه شان را می گذرانن و کلاً در حال تمرین شعر و سرود و باقی امور جشن فارغ التحصیلی میباشند. برای کلاس مشاعره شان روزی را مقرر کرده بودند تا بعضی از بچه ها را بعنوان نمونه فعالیت های مشاعره به اداره ببرن و دخترمان از قضا جز این گروه بود و البته به همت اعتراض بعضی مادران از جهت اینکه چرا بچه های ما انتخاب نشده اند کنسل شد هر چند دوباره برنامه ای برای روز سه شنبه 19 اردیبهشت دارن و البته آن نیز در هاله ای از ابهام بسر می بره تا ببینیم چه شود.

روزی نیز برایشان اردوی درون مدرسه ای ترتیب دادن در روز 6 اردیبشهت در مدرسه چادر زدن و کلی بازی و شادی و بهشون خوش گذشته بود. از اینها بگذریم کلاً از بعد عید دخترکمان آرام تر و با فضای مدرسه هماهنگ تر شده . کماکان هم بعد مدرسه به اداره بنده جلوس می فرماین و البته گاهی با من به تمرین والیبال میآین و کلی با مربی بنده دوست شدن.روزهایی که با من به والیبال میاد با دوستش الینا کلی بازی می کنن و تا وارد ماشین میشه همچی از خواب غش می کنه.

کلاس شناش هم به لطف دوستان استخر فعلاً در حالت استندبای به سر میبره و فعلاً بنده در حال پیگیری هستم تا ببینم اوضاع چه میشود. هر چند امروز هر چی شد نتیجه ش رو معلوم می کنم تا از این بلاتکلیفی دربیام.

دراین میان دایی جان جشنی در شمال به مناسبت ازدواج شون برپا کردن و ما یه سفر یه روزه به شمال رفتیم. جشن کوچک ولی باحالی بود و کلی حال کردیم. هر چند آویسا از وقتی که گوسفند رو قربونی کردن کلی حالش بد شد و بعدش با تلاش های  بنده حالش بهتر شد.

داشتم درباره عروسی دایی جان به خاله راحله می گفتم و درباره آویسا گفتم که موقع ذبح حالش بد شد. بعد ساعتی آویسا روبه من :مامان! زر معنیش چیه و من در حالی که تعجب کرده بودم و اصرار که این کلمه رو از کجا شنیده و آخرش فهمیدم ذبح رو اشتباهی شنیده و کلی سر این خندیدیم.

ماشین جدید خریدیم و این موضوع کلی بر ذوق آویسا  افزوده. و برای همه همچی با ذوق تعریف میکنه و چون ماشین قبلی مان هاچبک بود و صندوقش کوچک او همچی از بزرگی صندوق تعریف می  کنه آدم خنده ش می گیره.

دیروز القصه داشت برای دوست و همکارم تعریف می کرد و قرار بود تا مسیری با ماشین ما بیاین به یه ماشین همشکل ماشینمان نزدیک شدیم و دوستم که از شماره پلاک ما خبر نداشت گفت: مبارکه اینه. آویسا هم با یه غروری گفت: نه خاله این یک یکه برا ما پنج پنجه.

در راستای غنی سازی دامنه شعری دخترکمان جهت کلاس مشاعره برخی ابیات را به دخترمان آموزش دادیم و برای بهتر بخاطر سپردن اشعار داستان آن را برای دخترمان تعریف می نماییم. بعنوان نمونه یوسف گم گشته باز آید.....

که داستان آنرا برای دخترکمان تعریف نمودیم.  دیروز در حین مشاعره برای به یاد آوردن شعری با حرف "ی" رو به  من : "مامان اون پسره که گمشده بود کی بود؟"

من وباباخنده

 

 

یک روز در مدرسه

یک روز بارانی و دل انگیز

یک صبح دل انگیز و بارانی فروردین

ادامه مطلب کلی عکس داریم...

 

یک روز در باغ ایرانی واقع در ده ونک که البته در زمان دانشجویی بنده به باغ ونک معروف بود ...

روز معلم در جمع دوستان مدرسه و مربی عزیز

اولین روز آفتابی بعد تعطیلات عید در جمع دوستان که مهمان آویسا بودن

روز اردو در مدرسه

از راست آرشیدا- هستی - آویسا

دخترم در حال تمیز کردن چادر در آخر وقت

تولد فرهام

تولد بهار خانم دختر عمه آزاده در اردیبهشت ماه

 

یک روز در اداره مامان رایا و بازدید موزه

صبحانه بین راهی سفر به شمال

عروسی دایی جان البته عکس به زور گرفتم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)